حكيم زجاجى
111
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به مرگش مرا بخش صبر و ثواب * بگفت و بباريد از ديده [ آب ] چو برداشت روى از سر خاك خشك * بياورد حالى يكى [ نافه ] مشك يكى كاسه پر شكر و آب كرد * بياميخت مشك اندر آن آب سرد دلاور بهدست سرافراز داد * فرو برد شربت ، قدح باز [ داد ] 110 ز مادر بپرسيد آزادمرد * كه با من ببايد تو را ياد كرد كه خاصيت شربت مشك چيست * چو بشنيد مادر از آن خون گريست به دو گفت كاى پور فرخندهكار * شنيدم ز دانندهاى زاين [ ديار ] كه هر كاو گه رفتن خود ز جاى * خورد شربتى مشك با عقل و راى گر او را نمانند كردن به خاك * چو باشند كرده به تيغش هلاك 115 اگر آنكه سالى فتاده به راه * بماند نگردد وجودش تباه وگر نيز گردد تنش چوب خشك * هنوز آيد از جسم او بوى مشك ورا مادر از مهر بدرود كرد * دو ديده پس از وى روان رود كرد از آنجا بيامد سوى كارزار * ز پيش در كعبهء كردگار پياده بر آن دشمنان حمله برد * بيفكند از پاى « 1 » پنجاه گرد 120 برون كرد از شهر بدخواه را * فرو بست بر دشمنان راه را چو دشمن پراكنده شد بر فراز * سوى كعبه گرديد مردانه باز ز صد مرد كمتر ورا يار بود * به رزم اندرون چرخ دوار بود زمانى بياسود و شد رزمساز * بيفكند بىمر ز بدخواه باز ورا پور صفوان . . . دار شد * در آن درد و محنت گرفتار شد 125 چو بىمر از آن دشمنان كرد پست * سوى كعبه شد باز يزدانپرست ز ناگاه از منجنيق گران * يكى سنگ پران ز دست سران بيفتاد بر ركن كعبه چو باد * ز سختى بدانسان كه تير از گشاد به صد پاره شد زود يكباره سنگ * بيفتاد بر روى ، آن تيزچنگ بر آن خاك خونش روان شد ز روى * سراسيمه شد مهتر جنگجوى 130 ز بس خون كه از وى روان شد به جاى * سرافراز را راست شد دست و پاى
--> ( 1 ) باد